مغز که پسته نیست که خشکیده اش خوب باشد
یا
میلاد خانم!!!
الان که نشسته ام پای نوشتن توی بلاگ هنوز خنده ام از مسخرگی
اتفاق امروز ظهر ته نکشیده،راستش از دیشب یک موضوعی توی ذهنم
و ایضا توی روح و جانمشکوفه داده بودکه می خواستم راجع به آن
بنویسم؛حسی داشتم شبیه آدم هایتازه مسلمان شده،البته من
نمی دانم تازه مسلمان ها اصولا چه احساسی پیدامی کنند ولی
خب حس من دست خودم نیست! ناخوداگاه احساس می کنم که
این تازه به اسلام گرویده ها حسی شبیه حس دیشبی مرا تجربه
می کنند،در هرحال امروز حس دیگری جایش را گرفت...
سالهای گذشته توی بخش های طنز مجله های اجتماعی
یک تیکه هایی بودمثلا توی این مایه ها که از یارو می پرسیدند چرا
با فلانی دعوایت شد؟
جواب می داد آخه به منزلمون بد نگاه می کرد،بعد اولی با چشمهای
گرد شدهمی گفت زدیش چون به خونه ت بد نگاه کرد؟؟ بعد حالا
دومی:نه بابا منزلمون، قدرت!
اولی: قدرت کیه...
این یک داستان واقعیست!
آقا ظهر که از باشگاه زدم بیرون دم در این مستر قلمبه ی عضله قشنگ
را دیدم(که از قضا آدم موجهی هم هست!) و صحبتی شدو سالن را
تحویل دادمجهت سئانس آقایون و خداحافظی و رفتم،حالا همینجوری
که دارم می روممی شنوم که مستر قلمبه هی دارد با صدای بلند
پسرش را صدا می زند :
میلاااااد... میلاااااااد ،منم میگم خب میلاد (پسر مستر قلمبه) لابد
این طرفهاسدیگه،بابا خب یه زنگی بهش بزن بیاد چرا داد میزنی،
حالا هی میلااااد... میلااااد...
بعد یکهو داد زد خانم_...!! منو میگی؟! یعنی با فک افتاده 100متری
برگشتم عقببا خنده و تعجب میگم با من بودین؟؟ میلاد؟! میگه خب
با شما هستم دیگه،نمی شنوی چرا؟ تازه هی سرش را هم
به علامت تاسف اینور و اونور تکان می دهد،و در جواب تعجب و اعتراض
من که خب من اسم دارم،فامیلی دارم؛اصلا یعنی چی؟!
می فرمایند که: " په نه وسط خیابون داد بزنم نرگس خانوم مثلا؟؟"
من یعنی پوکیدم از خنده،بعد که دید حرکتش انگار از نظر من خیلی
یک طورهاییبوده ،برگشته همچین بادی به غبغب انداخته و
سینه را سپر کرده و با نگاهیکه آدم را یاد شخصیت های پیر فرزانه
می اندازد با گفتن جمله ی :( یادت باشه ما "..." هیچوقت خانم ها
رو توی خیابون به اسم صدا نمی کنیم!!!) این حرکت مسخره و
منسوخش را نسبت می دهد به قومیت و زبانی کههم خودش
و هم من جزو آن هستیم ، اما من هرچی فکر می کنم می بینم که
نه توی خانواده ام و نه اقوامم و نه حتی در و همسایه مان هیچ
موجود دوپاییکه خانم های آشنایش را محض محافظت در برابر نامحرم!
به اسم های مردانه ایمثل میلاد و قدرت و ...صدا کند وجود ندارد،
یعنی پدر ما که دیگر خود نسل گذشته است و نصف وجودش آن طرف
شکاف مربوطه* است مادرمان را عیال و در حضورریش سفیدتر از خودش
نهایتا حاج خانم صدا می زند*،
یعنی باورتان نمی شود من قیافه ام از شدت تعجب... که نه،
از شدت شگفت زدگیچه شکلی شده بود،بعد از این اتفاق بامزه
تمام مسیر نیم ساعته ی باشگاه تا خانهرا ملغمه ای از تعجب عمیق
و خنده ی هاج و واج ماندگی بودم (و انقدر توی خودم به
مسخرگی این قضیه ریز ریز خندیدم که هی گوشه ی لبم می پرید
و ملت احتمالافکر می کردند یک چیزیم می شود،والا!)
یعنی فکرش را هم نمی کردم که بقایای آدم های این مدلی که
همسرشان رابه خاطر حضوردر جمع "منزل و آشپزخانه وقدرت و میلاد
و در وپنجره" صدا می زنندهنوز هم موجود باشد،آن هم انقدر ملموس
و در همین محیط فرهنگی(!) ورزشیکه ما تویش می پلکیم،
یعنی من همچنان آیکون نیییییش باز هستم از این آدم های
خشکیده مغز که تازه رفتار ماقبل تاریخی شان را با صفت جمع
"ما فلانی ها"هم همراه می کنند.
خلاصه اگر جایی از کسی شنیدید که فلان قومیت و زبان یک همچین
عادات مزخرفیدارد همانا به ریشش بخندید و حرف ناحسابش را
به هیچ جایتان نگیرید! (آیکون برائت!)
-----------------------------------------------
*:شکاف نسل ها را عرض کردیم.
*:مستحضر هستید که اولیای گرانقدر ما مربوط به نسلی هستند
که مادرشوهر وپدرشوهر سرجهازی شان و در حکم شمر ذی الجوشن
بوده اند برای شان،فلذا اینکه مادر محترمشوهرش را عارف جان و
پدر محترم همسرش را ...(حالا غیرتی بشویم و اسم مادرمان را اینجا
ننویسیم!!!)صدا کنند اصلا تویمخیله شان هم نمی گنجیده!
-------------------------------------------------------
این منم؛سرشار از درک نکردن آدم های به جا مانده از
عهد پارینه سنگیکه احترام و رفتار اجتماعی برایشان
مفاهیم ناشناخته ای بود.
کسی بمب اتم توی دست و بالش نیست؟!
یک جایی هست که باید بترکد...!
عارضم به حضور باسعادت تان که یک جایی هست روی کره ی زمین که
فکر می کنم بهتر بود می ماند زیر پونز نقشه ی جغرافیا و شاید
از دست خدا دررفته و افتاده توی متن نقشه،القصه... یک جایی هست
روی کره ی زمین که خیلی چیزها تویش حساب و کتاب ندارد،
جایی است که زن ها توی آن درمجموع دوزار جا و مکان دارند برای
نفس کشیدن که همان هم به طرق مختلف ازشان دریغ می شود،
خیلی ادعای معنویت و توحیدش می شود ولی ازقضا شرک توی آن
سوراخ سمبه هایش هم نفوذ کرده؛سندش هم همین که آنجا دو جور
حرام وجود دارد؛حرام شرعی و حرام عرفی،
خب اولی اش را که گویا خدا گفته،ولی دومی اش دقیقا معلوم نیست که
از کجای چه کسانی درآمده و اینجوری بوی گندش دارد خفه مان
می کند؛ما را؛جنس مونث را..
روز / داخلی / باشگاه ورزشی
بازرس:(در ادامه ی اینکه چرا در گنجه بازه؟ چرا دم خر درازه؟...)چرا توی
باشگاه موزیک فارسی گذاشتین؟
من:(در حالی که نمی دانم اصولا چرا همچین قانونی وضع شده است)
دستگاه پخشمون خرابه(راست گفتم)، مجبور شدم از موزیک های
توی فلش خودم استفاده کنم(دروغ گفتم،موزیک بی کلام خارجی هم
داشتیم)
بازرس:یعنی انقدر واجبه که بخواهید از هر آهنگی استفاده کنید "حتی
آهنگ فارسی"؟؟
من:...(آیکون افتادن فک!)
فلشم توقیف می شود به جرم پخش موزیک فارسی مجاز توی باشگاه
زنانه ی خفقان گرفته ی دور از آفتاب و مهتاب بین یک عده خانم به دور از
هرگونه جنس مخالفی،
یعنی دلم می خواست بروم بالای ماشین سیم کش(فکر می کنم
ارتفاعش از همه ی دستگاه ها بیشتر است) و از همانجا جفت پا بروم
توی چشم های آبی اش.
(البته بماند که یک ساعت بعدش فلش توی دستم است به همراه کلی
سلام و صلوات و عرض ارادت و احترام، فکر کردید کم الکیه؟!
بله جایی هست که در آنجا همه در مقابل قانون برابرند،ولی بعضی ها
برابرترند!)
بله...جایی هست روی کره ی زمین که هرگونه دلخوشی در آن حرام
عرفی است،اینکه توی یک وجب جای در و پنجره بسته که عده ای زن دور
هم جمع شده اند بلکه یک ساعت با دل آسوده ذهن و جسم و روحشان
را از انواع و اقسام بدبختی ها دور کنند صدای شادی ازش بلند باشد
محل اشکال است،"کلاس رقص راه انداخته اید توی باشگاه؟؟"
خب راه انداخته باشیم،که چی؟؟؟ آهنگ مجاز مجوز گرفته ی
خود کور و کچل تان است، نه خوب است موزیک های خارجکی که
استفاده می کنیم و ته و توی جیغ و دادشان kiss me , se.xy.
و این صحبت هاست؟؟
یک جوری می گویند که آدم یک لحظه احساس می کند شکیرا را آورده
برای اجرای زنده،واللا به خدا
این فقط مثال ملموس و البته قابل پخشی(!) است از همه ی اتفاق های
این مدلی،حرفم سر اصل موضوعی که ممکن است دستگیرتان شده
باشد نیست،می دانم که قانونی هست و دینی و اعتقاداتی که
بهشان معتقد هم هستم،شاید خیلی بیشتر از خیلی ها،
اما این حصارهای من درآوردی را که خدا و پیغمبر هم تویش مانده اند نه
می فهمم و نه می توانم هضمش کنم،واقعا چرا انقدر سعی داریم
اینجوری همدیگر را بچزانیم و زندگی را به کام خودمان و بقیه زهر کنیم؟؟
خنده ام می گیرد از دغدغه هایی در این حد... می بینید ما هنوز کجای
زندگی گیر کرده ایم؟
...
بله ... یک جایی هست روی کره ی زمین که باید می ماند زیر پونز
نقشه ی جغرافیا
راستی؛ این منم،و اینجا ایران است،اینترنت پاک جمهوری اسلامی ایران
_______________________________-
مرض عادی میشه واسه جماعت بیمار... (آیکون شاهین نجفی برای کل
پست!)
_________________________________
این منم؛خود خودم با آه و تاسف
اندکی شنگولیسم...!
یک وقت هایی هست که هی این جمله ها را با خودت تکرار می کنی که :
"تنهایی یعنی اینکه وقتی صدای زنگ اس ام اس رو از گوشیت می شنوی مطمئن
باشی که از طرف ایرانسله"(آوووووو خب حالا شوما با هزاران لبخند در نظر بگیر
هیچکس تنها نیست!)،
اما یک وقت هایی هم هست که هی فرت و فرت تف و لعنت نثار کمپانی سازنده ی
گوشی ات می کنی که این چرا انقدر بی ظرفیت است و هی حافظه ی پیام
کوتاهش پر می شود و دم به دم اینباکسش دارد سرریز می کند وهی باید بزنی
توی گوش پیام های قبلی،
این حالت دوم شاید خیلی کم پیش بیاید،تو فکرش را بکن شاید در حد سالی یک بار
حتی،همان سالی یک باری که همه دوست دارند معرفتشان با زوم اوپتیکال 32x
توی چشمت باشد و عشق کنی با این همه حال تپلی که یکهو و یکجا به سویت
سرازیر می شود،
هر ثانیه ای که به بامداد 31 فروردین نزدیکتر می شویم بغل بغل محبت است که
به سویم جاری می شود و تو نمی دانی که با هر نفس دارم یک دنیا عشق را
فرو می دهم و تمام وجودم سرشار از شوق_ "بودن" می شود در این وانفسایی
که "بس که زندگی نکردیم،وحشت از مردن نداریم"...
به کجای دنیا برمی خورد؛بگذار یک روزش را هم ما صاحب شویم.
معجزه ی شکفتن گل زمستانی در بهار؛ تولدم مبارک!
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
اول:بوس و عشق و تشکر از دوستانی که قبل از پست تولدانه ابراز لطف کردند.
دوم:ایول! مثل ایام حساس که یکهو مخابراتمان می پوکد امشب هم دارم
اس ام اس های تشکرم را به زور هول و فشار ارسال می کنم،فکر کردید کم الکیه؟!
سوم:عزیزانم انگار با هم کورس گذاشته اند سر ارسال تبریک راس ساعت 24!
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++==
و بدین ترتیب این منم؛خود_ 25 ساله ام!
از ماست که بر...دوغ آبکی و دروغ!
_ یک مسیج ما داشتیم با این مضمون که چطور و چگونه مردم ایران دروغگویی را آغاز
کردند و در ادامه اش سخنانی از کورش و داریوش و "خاتم"شان،
من که اصولا کاری به ریشه و بنیانش ندارم،ولی یاد مصاحبه های فت و فراوان تلویزیون
ملی عزیزمان می افتم در ایام قبل از به اصطلاح عید،که به خیال خام خودشان در
راستای حمایت از تولیدات ملی، آقای گزارشگر می رفت سراغ مغازه دارها و سوالش
راجع به این که مردم اصولا خواستار چه مارک و برندهایی هستند و خلاصه نتیجه این
می شد که ملت همه اش دنبال اجناس خارجی هستند و اینها،و در این میان
فروشنده های محترم و حق به جناب با چنان میمیک مغمومی ناله می کردند که
کارگاه های خودمان خوابیده و مجبوریم "مارک خارجی بزنیم روی تولیدات خودمان و
به اسم جنس خارجی عرضه کنیم به ملت"،و گزارشگر محترم سری به تاسف تکان
می داد و زل می زد به دوربین که آااای مردم... بیایید چرخ های صنعت خودمان را
روغن کاری کرده و همانا از تولیدات داخلی حمایت کنیم و این صحبت ها...،
نه ... توجه نکردی چی شد؛توی مملکت مدعی دین خدا که پایش بیفتد خودمان را
(و چه بسا یکدیگر را!) تکه و پاره می کنیم سر اعتقادات، توی روز روشن از کانال
رسانه ی ملی زل زده اند توی چشم ملت و
از "دروغ بزرگ"شان حرف می زنند و بزرگ سکان داران مملکت که خیرسرشان پرچم
داران ممیزی و محافظت از شئونات دلی و دینی جامعه در دنیا می باشند چه مظلومانه
از آن دفاع می کنند..
وای از خیزهایی که به سوی هدف ها برمی داریم با توجیه وسیله،
وای از دست های منفعت طلبی که گاه و بی گاه از آستین خیرخواهی مان
بیرون می آید و پا می گذارد بر سر هرآنچه که تا امروز بر ضدش بوده ایم،
آدم می ماند که از زور حرص سرش را به کدامین دیوار بکوبد از دست این جماعت
خل و چل که هیچوقت خدا حواسشان نیست که یک طرفش را که گرفته اند
لامصب طرف دیگرش دارد کشیده می شود توی گل و شل و لجن و کثافت،
کجا به امید خدا کله پا شدنی باشد و افتادن تشت رسوایی...
_______________________________________
درد من
گرچه مثل درد مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است...
با تمام آنچه که از زمین و آسمان برای مان می بارد؛
در کمال ناباوری کماکان این منم؛خود خودم...
تا باد چنین بادا؟!
انگار خودم هم از این یاس فلسفی گرفتن ها و غر زدن ها و بغض کردن های
آخر سالی ام اندکی خسته شده ام، گویا باید خوشحال باشیم و تبریک بگوییم
و از اینجور کارها که سالهاست برای من شکل علامت تعجب گرفته،نمی دانم...
در آغاز ادامه ی زندگی آرزو می کنم که اندک بهانه ای برای لبخند زدن داشته باشیم.
سال 90 تمام شد.
این منم؛خود خودم...
سکوتت هفتمین "سین"ئه
کنار سبزه و سکه،کنار آب و آیینه
تموم لحظه های شب
سکوتت هفتمین "سین"ئه
هوای خونه برگشته
تموم جاده بارونه
یه حسی تو دلم میگه
تو نزدیکی به این خونه
++++++++++++++++++
تو هم درگیر تشویشی، مث حالی که من دارم
برای دیدنت امشب، تموم سال بیدارم...
.
..
...
بغض،احساسات قروقاطی، چرا؟ ، همینجوری.... همین
این منم...
شام ایرانی با پیازداغ اضافه!
می دانید؛ایرانی بودن چیز غریبی است؛چیز خاصی است،این خاص که
می گویم هم از جهت مثبت است و هم از جهت منفی،یک وقت هایی
هست که این ایرانی بودن بدجوری می رود روی مخ آدم،منظورم از
ایرانی بودن نه تعلق به یک مرز جغرافیایی،که یک نوع خاصی از
احساسات است، داشتن یک نوع کاراکتر مشخص که انگار بین همه ی
آدم های این مرز و بوم مشترک باشد،وگاهی توی یک موقعیت هایی
آنچنان با ابروهای درهم کشیده و لب و لوچه ی آویزان راجع به آن حرف
می زنیم که تو فکر می کنی محکومیم به آنطور بوردن،محکومیم به
داشتن این خصایص ایرانی،که انگار واقعا هم همینطور است،مثل وقت
هایی که با یک ژست روشنفکری و ابروی بالا داده راه به راه غر می
زنیم که "اه... ایرانی جماعت کلهم مرده پرستند" (حالا نه انگار همین
خود ما هستیم که تا دیروز قیصر امین پوررا با چهارتا شعر توی کتاب
فارسی دبستان مان می شناختیم و یکهو بعد از مرگش کشفش کردیم
و شدیم عاشق سینه چاک شعرهایش)،از مقصود اصلی ام دور
نشوم،داشتم می گفتم این نوع خاص از خاص بودن(!) یک وقت هایی
خوب است و مایه ی قلقک احساسات وطن پرستانه و عرق ملی و این
صحبت ها،مثل... مثل... حالا به هرحال مثل یک وقت هایی دیگر(تو حتی
می توانی اتفاقاتی را هم در نظر بگیری که به زور ازشان حماسه می
سازیم و می کنیم شان توی چشم خودی و غیرخودی و به ضرب و زور
تلقین هم که شده شاید ته دل مان یک جورهایی بشود)،یک وقت هایی
هم هست که موضوع مذکور خیلی ناراحت کننده و روی اعصاب است،
مثل همه ی وقت هایی که الان همه مان هزارتا مثال برایش توی
ذهنمان داریم،اما بحث من سر آن وقت هایی است که واقعا نمی دانیم
باید این حرکت خاصی که کسی از خودش بروز داده و الحق فقط
می تواند تراوشات یک شخصیت ایرانی باشد،دوست داشته باشیم یا
لجمان دربیاید و بگوییم اه... وای از این احساسات آبکی(احساسات
رقیق سابق؛با انکی دوز بیشتر) و این تفسیر و توصیفات و اغراق و گنده
کردن ها،یک موقعیت هایی هست که یک چیزهایی می بینیم و
تکلیف مان با احساس مان روشن نیست،مثلا نشسته ایم به دیدن
"شام ایرانی"(که تو شک نکن امتیاز ساختش قطعا از صاحب اصلی این
ایده ی اینترنشنال خریداری شده و عمرا اگر کپی کاری در بین باشد)
،رامبد جوانی هست و خاطراتی از خانه ی سبز و شخصیتی که من
دوستش داشته ام و توی این چند قسمت شام ایرانی دوست داشتنم
بیشتر هم شده،و سروش صحتی هست با پسر نوجوانی که خیلی
دوست دارد پدرش برنده ی مسابقه باشد؛و شاید به تعبیر رامبد؛قهرمان،
و من نمی دانم اینکه وقت امتیاز دادن در یک مسابقه ی "آشپزی" ،
کسی ماکسیمم امتیاز را بدهد به پدری که آشپزی اش در آن حد نبوده،
با این توضیح که دوست ندارد قهرمانی را که نوجوان از پدرش توی
ذهنش ساخته خراب کند،و اینکه خوشحال شدن سورنای نوجوان از
برنده شدن بابا سروش برایش مهمتر از آشپزی و این صحبتهاست،این
باید مرا خوشحال کند و ته دلم قیری ویری برود و لبخند تلخ و شیرینی
روی لبم بنشیند و اشک لطیفی در چشمانم،یا اینکه حرص بخورم از این
ربط دادن همه چیزهای بی ربط به همدیگر،و به بیژن بیرنگ بد و بیراه
بگویم که در وصف این حرکت رامبد از چتر مهربانی و عشق به نسل
جدیدو این صحبتها داد سخن سرداده و دارد از یک برنامه ی مفرح و
دورهمی شاهنامه می سازد،و نمی دانم باید خوشحال باشم از
این خاصیت ایرانی بودن که حتی یک برنامه ی ساده و لوس(و شاید لوث
حتی!) دوربین مخفی را هم ربط می دهد به احساسات انسان دوستانه
و معرفت و آدمی را آدمیت لازم است و این صحبت ها*،
یا حالم به هم بخورد از اینکه توی مملکتی زندگی می کنم که به هر
بهانه ای دوست داریم داد بزنیم که ما خیلی خوبیم و ریزترین حرکاتمان
همانا از باطن پاک و الهی وشریف و ارزش های والای انسانی مان
سرچشمه می گیرد و
اصولا هنر نزد ایرانیان است و بس... خب بالاخره من هم یک ایرانی
هستم دیگر،با تمام این افاضات تکلیفم با خودم هم روشن نیست حتی!
+++++++++++++++++++++++++++++++
*اگر یادتان باشد یک وقتی تلویزیون ملی به خیال خام خودش یک
برنامه ی طنز(!!!) دوربین مخفی ساخته بود که یک کیف پول افتاده بود
کنار خیابان و... خلاصه ما بینندگان فهیم و عزیز درس انسانیت و
معرفتی داشتیم پشت دوربین با آدم هایی که کیف مذکور را هاپولی
نکرده و در صدد یافتن صاحبش برآمده بودند،
انقدر هر نامربوطی را قاطی معنویت کرده اند که دیگر معنویت هم
از ارج و قرب افتاده، کوفت می کنند همه چیز را به آدم! والَا
++++++++++++++++++
عنایت داشته باشید که همانا ما ایرانی هستیم و اصولا صبر و حوصله و
خویشتن داری و کلهم خوبی ها اندرون مان بیداد می کند؛آرام باشید
پست بلندی که نیود که!
اندکی بیندیشیم،این منم؛خود خودم...
اندر حکایت انجام "وظیفه ی شرعی" در "صحنه"ی گناه!
بر همگان واضح و مبرهن است که همانا شرکت در انتخابات وظیفه ای
شرعی می باشدکه تبلیغ آن به هر نحو و قیمتی ولو نشان دادن و ترویج
گناه نابخشودنی بدحجابی خفن __که مستحضر هستید ارتشی
گماشته شده اند در سطح کشور برای ارشاد مرتکبان از خدا
بی خبر__ مجاز و چه بسا "ضروری" است.
.
..
...
چه بازی کثیفی است بازی سیاست؛و چه دستاویزهایی دارد
کثیفتر از خودش
.............................
احتمالا برای تان پیش آمده موقعیت هایی که گلاب به روی تان احمق
فرض شده اید؛(البته صرف نظر از موقعیت هایی که یک پایش صدا و
سیمای عزیزمان بوده،چون اصولا حضرت ایشان ثابت کرده که برای
احدالناسی شعور قائل نیست،واللا!)، خیلی درد دارد که آدم دانسته
بازی بخورد،حداقل برای کسی که دارد از بیرون گود با چشمان باز به
موضوع نگاه می کند خیلی درد دارد؛خیلی...
غصه ام می گیرد از ملاطفت های بودار ناگهانی و حماسه سازی از
جوگیری ملتی تشنه ی توجه،یک چیزی بیخ گلویم هی قلمبه می شود
و هی آب می شود و راه چشمهایم را در پیش می گیرد...
______________________________________________________
سکانس درام!
پس از مدتی مدید بازگشتن به عرصه ی وبلاگ نگاری،همانا گم
نمودن اکثریت قریب به اتفاق یاران غار و همراهان دلی مان،روزگار
وبگردی مان را مالامال از اشک و آه و لبخندهای تلخ و شیرین حسرت
نموده،باشد که دوستانمان را بیابیم و دلمان از غصه ی مرور خاطرات
کامنتی گذشته رهایی یابد،دلم برای همه تنگ شده...
+++++++++++++++++++++++++++++++
یک به یک یاران غار از دست رفتند و هنوز
حکم می راند به مرگ آباد دقیانوس مان
این منم؛خود خودم...
هندوانه ای که توی دنیای من به بحث های جدی مربوط
می شود!
وقتی با زبان روزه باشگاه می روی و بعدش هم سه ساعتی پیاده روی می کنی،
خوردن یک قاچ هندوانه می شود بزررگترین آرزوی زندگی ات؛
چقدر شرایط،خواسته های تو را تغییر می دهد،
چقدر "آنچه که هست" تاثیر می گذارد روی "آنچه که باید باشد"* ،
چقدر این روزها ""حکمت درهای بسته و "رحمت درهای باز" خورده به دیوار و هیچ
کلیدی به قفل هیچ دری نمی خورد،
وقتی قرار است نشود،خب نمی شود،و چقدر این روزها صرفِ فعللِ "شدن"،سخت شده
؛ انگار فقط "نشدن" است که "می شود"،
وچقدر این روزها خواستن،"نتوانستن" است،
و چقدر این اختیار لعنتی،اجباری است
++++++++++++++++ ++++++++ ++++++ +++ ++ +
*تو هم می توانی ایمان بیاوری که"رنج"، تفاوتی است بین آنچه هست،و آنچه که تو
می خواهی باشد . "هدیه ی ارزشمند-اسپنسر جانسون"
************************
دنیای این روزای من همقد تن پوشم شده...
*****************
اینجا به جز دوری تو،چیزی به من نزدیک نیست... این منم...
می رسد "اینک" بهار...
این یک پست تبریک سال نو نیست!
توی زندگی هر آدمی یک وقت هایی هست که بدجوری دلش
می خواهد مال خودش باشد،یک روز خاص،یک زمان خاص،یا حالا
هرچی،آنوقت حالا اینکه این "وقت خاص"چند ساعت باشد،چند روز
باشد،اصلا کِی باشد؛بستگی دارد به روحیات و درونیات و سبک زندگی
شخص مورد نظر، من هم که به احتمال زیاد جزو آدمیزاد جماعت هستم
همین حس و حال را دارم،منتها مدل من اینجوری است که 364 روز
سال را دلم می خواهد که به شدت مال خودم باشم،اما یک روز از سال
هست که در آن روز به طرز عجیبی دیگران برایم مهم می شوند!
بدم می آید از اینکه در آن روز مال خودم باشم و اطرافیانم و کسانی که
"دوستم دارند" سهمی در گذز ساعاتم نداشته باشند،
همه ی اینها را گفتم که بگویم:
"بهار برای من از سی و یکم فروردین شروع می شود"
************************ ********* ******
*لابد دوزاری تان آنتن داد که امروز ؛31 فروردین؛روز تولد من است،
هیچ روز و تاریخ و مناسبتی به اندازه ی این روز برایم مهم نیست،
و امروز است که عمق "معرفت"ها و "دوست داشتن"ها سنجیده
می شود؛ خوشحالم که همه بامعرفتند!
********** ****** *********************
*مهمانی امسالم خانوادگی است و مسلما شب و شام و اینها،
عصر هم به همراه دوستانم می زنیم بیرون که دور هم باشیم و
دوستانه هم حال کرده باشیم،جای همه ی کسانی که "دوستم دارند"
و حال می کنم با بودن شان اما نیستند خالی...
**********************
دوستم می گوید: "23 را هم داری فوت می کنی،یک فکری برای بوی
ترشی که همه جا را برداشته بکن!" ، شوخی می کند!
*********************************
می ترسم از گذر سال ها، هنوز کارهای زیادی دارم که...
در تازه ترین بهار زندگی ام؛ این منم،خود خودم...
*اول) تو تب و تاب رفتنم؛ شوق سفر داره تنم...
*دوم) کامنت ها را من می خوانم! پس دیگر کامنت عمومی
نداریم مگر به حکم ضرورت
*سوم) پروانه ی ساخت فیلم "اخراجی ها ٣" صادر شد، ضمن آرزوی
صدور مجوز برای ساخت اخراجی های شصتادم،این اتفاق و افتخارِ
بس بزرگ و عمیق و ستودنی را به همه ی اهالی فرهنگ و هنر و
دلسوزان صنعت سینمای این مرز و بوم تسلیت عرض می نماییم.
*چهارم) شخص اول "رسمی" مملکت شان در راستای گلگشت های
همیشگی اش،این بار رفته بود جنوب کشور،قبلا صاحبان استان
مورد نظر "پیش بینی" کرده بودند که صدها هزار نفر از مردم استان
به استقبال "خودجوش" مردمی خواهند پرداخت
(هاااااا ایییی خودجوش که الان گفتی یعنی چه؟!)، آقا آآآآآآآآآآآآآی
استقبال شد،این داداش ما وقتی می نشیند پشت رل و داریم توی
خیابان می رویم برای خودمان،تا می رسیم به خانم های جوانی که در
حال عبور از خیابان هستند،داداش مان همچین زرتی می زند روی ترمز
و با حرکت مودبانه ی سر ،به عابران اجازه ی عبور می دهد و در همان
حال زیر لب برای شان ساکسیفون می نوازد،آنوقت ملت توهم
راننده ی بافرهنگ و باشخصیت برشان می دارد،بله داشتم می گفتم
که کلی استقبال پرشور شد و اینها...
و در ادامه ی برنامه رسیدند به بخش سخنرانی:
"... نوکر شماست،تا پای جان ایستاده است برای تحقق عدالت(در این
قسمت ما گفتیم: هاااا؟!)،برای دزدیدن رای ملت، برای خوردن حق
ملت..."
اوه اوه ببخشید،یک لحظه حواسمان رفت به عمق سخنان ایشان و
نشستیم روی کنترل تلویزیون و رفت روی کانال "بی بی سی"،که خاک
توی سرش برداشته دکورش را از روی دکور اخبار شبکه ها ی داخلی
کپی کرده،فقط همین را بلدند دیگر،خانه از پای بست ویران است
آنوقت اینها توی فکر دکور اخبار الکی شان هستند،
اجنبی های احمق کچل بیهوده!(همانطور که می بینید ما حتی
فحش های مان هم دورش هاله ی نور دارد!)
تازه در ادامه ی برنامه ی سفرشان مواردی داشتند از قبیل بازدید سرزده
از واحدهای صنعتی "با اطلاع قبی"!،نگرفتید قضیه را؟ اه، ببین گیر چه
آی کیو قشنگ هایی افتاده ام،باباجان منظورشان از همان بازدیدهایی
است که توی مملکت ما هم از جاهایی مثل "کهریزک" به عمل می آید
دیگر،البته من که می دانم شماها عمرا انقدر منحرف باشید که بنشینید
با خودتان تصور و ایضا فکر کنید که اگر از "بازداشتگاه کهریزک" به طور
سرزده(بدون اطلاع قبلی البته!) بازدید کنیم،با توجه به بیانیه های
مشعشع شیخنا استاد کروبی بزرگ،با چه صحنه های خوشگلی
مواجه می شویم!!!
*** **** ***** ****** *******
پنجم) پاره ای توضیحات:
دوستان عزیز همانطور که مستحضر هستید(البته شاید هم نباشید!)
در راستای اینکه "هنر نزد ایرانیان است و بس"؛همانا این هنر به تمام
جوانب و سوراخ سنبه های ایرانیان نفوذ کرده و در نتیجه هر چیزی توی
مملکت ما دوپهلو می باشد؛یعنی اینکه همانا یک معنی دور دارد و یک
معنی نزدیک،از جمله همین اصطلاح "بازدید سرزده" بر دو نوع می باشد:
١> "سرزده با اطلاع قبلی": یعنی اینکه چند روز قبل از بازدید،یک سری
عوامل مشکوک و وابسته(به کجا؟!)،با صاحاب محل مورد نظر تماس
حاصل نموده و خیلی نرم هشدار می دهند که:
"هوی یارو! یک چند روزی حواستان را جمع کنیدو مثل آدمیزاد بچرید(!)،
می خواهیم بیاییم بازدید،گاف بدهید چوب توی پاچه ی تان
است،بلکه هم توی جاهای دیگرتان".
٢> "سرزده بدون اطلاع قبلی": خب اینکه دیگر تعریف کردن ندارد که،
یعنی سرزده "بدون اطلاع قبلی" دیگر!
**مسابقه: هر کس که بتواند برای موارد استفاده ی مورد "٢"
حتی یک مثال بیاورد،قول می دهیم که در مجازاتش تخفیف بگیریم.
*** *********
ششم) به جان خودم...نه،به جان شماها که می خواهم دنیای تان
نباشد داشتم راجع به "اوباما" حرف می زدم،باور کنید.
هفتم) می گویم دیکتاتور؛ می نویسی دکتر،ای بی سوات!
*** *****************************
"شبِ بی عاطفه برگشت؛ شبِ بعد از رفتن تو
شبِ از نیاز من پر؛ شبِ خالی از تن تو
با تو گل بود و ترانه؛ با تو بوسه بود و پرواز
گل و بوسه بی تو گم شد؛ بی تو پژمرده شد آواز..."
یکی از شاهکارهای ابی،دوستش می دارم؛زیاد!
***************************** ***
اگر صلاح دانسته شد که عمری باشد؛ کماکان این منم،خود خودم...
یک عمر دویدیم به سوی نرسیدن...
*) 13 سال پیش برادرزاده ام که به دنیا آمد،تصمیم گرفتیم اسمش
را بگذاریم "آیلار"، ثبت احوال شناسنامه نمی داد با این توجیه که:
" این اسم ترکی است،فردا این بچه می خواهد با زبان ملی کشور
زندگی کند و ...،تازه تا به حال این اسم را نداشته ایم،نمی شود"،
برادرم اصرار کرد و آنها انکار، آن موقع ها هم که هنوز کارها کامپیوتری
نشده بود،در نهایت برادرم یک روز اداری کامل را در اداره ی ثبت احوال ماند
و تمام دفاتر "نام" های چند سال را زیرو رو کرد تا "یک" اسم ثبت شده ی
"آیلار" پیدا کرد، شناسنامه دادند؛ اما به هر حال "دخالت"شان را اعمال کردند،
ولو بی نتیجه باشد.
**)یک ماه پیش یکی از اقوام بچه ای به دنیا آورد، ثبت احوال اسمی
را که انتخاب کرده بودند قبول نکرد،گفت:"این دیگر چه اسمی است"!
.
.
.
من که قبل تر از 13سال پیش را یادم نمی آید، ولی به نظرم این
یک سیر کاملا منطقی است که "زورگویی" با این درجه ی خفیف
از 13 سال پیش(حالا بیشتر یا کمتر) شروع شده باشد و
حالا رسیده باشد به...
+++++
می گفت: "اشتباه بزرگی که اطرافیان شاه کردند،این بود که
به او نگفتند که شاه باید سلطنت کند؛نه حکومت"
راست می گفت... راستی؛چقدر بد است که در مملکتی
از مرگ شاه بترسند اما نه به خاطر خود شاه،که از ترس
"کویت شدن مملکت"!
+++++++++++++++
ببخشید که اصلا حس شوخ طبعی ام نمی آید،
بودها؛یکهو پرید!
+++++++++++++++++++++++++++++
یک عمر دویدیم به دنبال رسیدن / آخر نرسیدیم به پایان دویدن
آن گونه شتابان گذرد عمر که حتی / ما را ندهد فرصت انگشت گزیدن
+++++++++++++++
برمی گردم...
++++++++++++
تو هستی هنوز و...
این منم خود خودم
نظرات ()

