انديشه زيبا؛نگاه زيبا

 


هندوانه ای که توی دنیای من به بحث های جدی مربوط

می شود!


وقتی با زبان روزه باشگاه می روی و بعدش هم سه ساعتی پیاده روی می کنی،

خوردن یک قاچ هندوانه می شود بزررگترین آرزوی زندگی ات؛

چقدر شرایط،خواسته های تو را تغییر می دهد،

چقدر "آنچه که هست" تاثیر می گذارد روی "آنچه که باید  باشد"* ،

چقدر این روزها ""حکمت درهای بسته و "رحمت درهای باز" خورده به دیوار و هیچ

کلیدی به قفل هیچ دری نمی خورد،

وقتی قرار است نشود،خب نمی شود،و چقدر این روزها صرفِ فعللِ "شدن"،سخت شده

؛ انگار فقط "نشدن" است که "می شود"،

وچقدر این روزها خواستن،"نتوانستن" است،

و چقدر این اختیار لعنتی،اجباری است

++++++++++++++++     ++++++++     ++++++    +++    ++    +

*تو هم می توانی ایمان بیاوری که"رنج"، تفاوتی است بین آنچه هست،و آنچه که تو

می خواهی باشد . "هدیه ی ارزشمند-اسپنسر جانسون"

                                 ************************

دنیای این روزای من همقد تن پوشم شده...

                                       *****************

اینجا به جز دوری تو،چیزی به من نزدیک نیست... این منم...

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٩ساعت۱:۳٩ ‎ب.ظتوسط این منم؛خود خودم... | نظرات ()
 

می رسد "اینک" بهار...

این یک پست تبریک سال نو نیست!

توی زندگی هر آدمی یک وقت هایی هست که بدجوری دلش 

 می خواهد مال خودش باشد،یک روز خاص،یک زمان خاص،یا حالا

هرچی،آنوقت حالا اینکه این "وقت خاص"چند ساعت باشد،چند روز

باشد،اصلا کِی باشد؛بستگی دارد به روحیات و درونیات و سبک زندگی

شخص مورد نظر، من هم که به احتمال زیاد جزو آدمیزاد جماعت هستم

همین حس و حال را دارم،منتها مدل من اینجوری است که 364 روز

سال را دلم می خواهد که به شدت مال خودم باشم،اما یک روز از سال

هست که در آن روز به طرز عجیبی دیگران برایم مهم می شوند!

 بدم می آید از اینکه در آن روز مال خودم باشم و اطرافیانم و کسانی که

"دوستم دارند" سهمی در گذز ساعاتم نداشته باشند،

همه ی اینها را گفتم که بگویم:

 "بهار برای من از سی و یکم فروردین شروع می شود"

************************  *********  ******

*لابد دوزاری تان آنتن داد که امروز ؛31 فروردین؛روز تولد من است،

 هیچ روز و تاریخ و مناسبتی به اندازه ی این روز برایم مهم نیست،

و امروز است که عمق "معرفت"ها و "دوست داشتن"ها سنجیده

می شود؛ خوشحالم که همه بامعرفتند!

**********  ******   *********************

*مهمانی امسالم خانوادگی است و مسلما شب و شام و اینها،

عصر هم به همراه دوستانم می زنیم بیرون که دور هم باشیم و

دوستانه هم حال کرده باشیم،جای همه ی کسانی که "دوستم دارند"

و حال می کنم با بودن شان اما نیستند خالی...

                            **********************

دوستم می گوید: "23 را هم داری فوت می کنی،یک فکری برای بوی

ترشی که همه جا را برداشته بکن!" ، شوخی می کند!

                 *********************************

می ترسم از گذر سال ها، هنوز کارهای زیادی دارم که...

                       در تازه ترین بهار زندگی ام؛ این منم،خود خودم...

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳۱ساعت۱:٠٤ ‎ب.ظتوسط این منم؛خود خودم... | نظرات ()
 

*اول) تو تب و تاب رفتنم؛    شوق سفر داره تنم...

*دوم) کامنت ها را من می خوانم! پس دیگر کامنت عمومی

نداریم مگر به حکم ضرورت

*سوم) پروانه ی ساخت فیلم "اخراجی ها ٣" صادر شد، ضمن آرزوی

صدور مجوز برای ساخت اخراجی های شصتادم،این اتفاق و افتخارِ

بس بزرگ و عمیق و ستودنی را به همه ی اهالی فرهنگ و هنر و

دلسوزان صنعت سینمای این مرز و بوم تسلیت عرض می نماییم.

*چهارم) شخص اول "رسمی" مملکت شان در راستای گلگشت های

همیشگی اش،این بار رفته بود جنوب کشور،قبلا صاحبان استان

 مورد نظر "پیش بینی" کرده بودند که صدها هزار نفر از مردم استان

به استقبال "خودجوش" مردمی خواهند پرداخت

(هاااااا ایییی خودجوش که الان گفتی یعنی چه؟!)، آقا آآآآآآآآآآآآآی

استقبال شد،این داداش ما وقتی می نشیند پشت رل و داریم توی

خیابان می رویم برای خودمان،تا می رسیم به خانم های جوانی که در

حال عبور از خیابان هستند،داداش مان همچین زرتی می زند روی ترمز

و با حرکت مودبانه ی سر ،به عابران اجازه ی عبور می دهد و در همان

حال زیر لب برای شان ساکسیفون می نوازد،آنوقت ملت توهم

راننده ی بافرهنگ و باشخصیت برشان می دارد،بله داشتم می گفتم

که کلی استقبال پرشور شد و اینها...

و در ادامه ی برنامه رسیدند به بخش سخنرانی:

"... نوکر شماست،تا پای جان ایستاده است برای تحقق عدالت(در این

قسمت ما گفتیم: هاااا؟!)،برای دزدیدن رای ملت، برای خوردن حق

ملت..."

اوه اوه ببخشید،یک لحظه حواسمان رفت به عمق سخنان ایشان و

نشستیم روی کنترل تلویزیون و رفت روی کانال "بی بی سی"،که خاک

توی سرش برداشته دکورش را از روی دکور اخبار شبکه ها ی داخلی

کپی کرده،فقط همین را بلدند دیگر،خانه از پای بست ویران است

آنوقت اینها توی فکر دکور اخبار الکی شان هستند،

اجنبی های احمق کچل بیهوده!(همانطور که می بینید ما حتی

فحش های مان هم دورش هاله ی نور دارد!)

تازه در ادامه ی برنامه ی سفرشان مواردی داشتند از قبیل بازدید سرزده

از واحدهای صنعتی  "با اطلاع قبی"!،نگرفتید قضیه را؟ اه، ببین گیر چه

 آی کیو قشنگ هایی افتاده ام،باباجان منظورشان از همان بازدیدهایی

است  که توی مملکت ما هم از جاهایی مثل "کهریزک" به عمل می آید

دیگر،البته من که می دانم شماها عمرا انقدر منحرف باشید که بنشینید

با خودتان تصور و ایضا فکر کنید که اگر از "بازداشتگاه کهریزک" به طور

سرزده(بدون اطلاع قبلی البته!) بازدید کنیم،با توجه به بیانیه های

مشعشع شیخنا استاد کروبی بزرگ،با چه صحنه های خوشگلی

مواجه می شویم!!!

***     ****      *****     ******    *******

پنجم) پاره ای توضیحات:

دوستان عزیز همانطور که مستحضر هستید(البته شاید هم نباشید!)

در راستای اینکه "هنر نزد ایرانیان است و بس"؛همانا این هنر به تمام

جوانب و سوراخ سنبه های ایرانیان نفوذ کرده و در نتیجه هر چیزی توی

مملکت ما دوپهلو می باشد؛یعنی اینکه همانا یک معنی دور دارد و یک

معنی نزدیک،از جمله همین اصطلاح "بازدید سرزده" بر دو نوع می باشد:

١> "سرزده با اطلاع قبلی": یعنی اینکه چند روز قبل از بازدید،یک سری

عوامل مشکوک و وابسته(به کجا؟!)،با صاحاب محل مورد نظر تماس

حاصل نموده و خیلی نرم هشدار می دهند که:

"هوی یارو! یک چند روزی حواستان را جمع کنیدو مثل آدمیزاد بچرید(!)،

می خواهیم بیاییم بازدید،گاف بدهید چوب توی پاچه ی تان

است،بلکه هم توی جاهای دیگرتان".

٢> "سرزده بدون اطلاع قبلی": خب اینکه دیگر تعریف کردن ندارد که،

یعنی سرزده "بدون اطلاع قبلی" دیگر!

**مسابقه: هر کس که بتواند برای موارد استفاده ی  مورد "٢"

حتی یک مثال بیاورد،قول می دهیم که در مجازاتش تخفیف بگیریم.

***    *********

ششم) به جان خودم...نه،به جان شماها که می خواهم دنیای تان

نباشد داشتم راجع به "اوباما" حرف می زدم،باور کنید.

هفتم) می گویم دیکتاتور؛ می نویسی دکتر،ای بی سوات!

***      *****************************

"شبِ بی عاطفه برگشت؛        شبِ بعد از رفتن تو

شبِ از نیاز من پر؛                 شبِ خالی از تن تو

با تو گل بود و ترانه؛                با تو بوسه بود و پرواز

گل و بوسه بی تو گم شد؛      بی تو پژمرده شد آواز..."

یکی از شاهکارهای ابی،دوستش می دارم؛زیاد!

*****************************      ***

اگر صلاح دانسته شد که عمری باشد؛ کماکان این منم،خود خودم...

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت۸:٠٢ ‎ب.ظتوسط این منم؛خود خودم... | نظرات ()
 

یک عمر دویدیم به سوی نرسیدن...

*) 13 سال پیش برادرزاده ام که به دنیا آمد،تصمیم گرفتیم اسمش

را بگذاریم "آیلار"، ثبت احوال شناسنامه نمی داد با این توجیه که:

" این اسم ترکی است،فردا این بچه می خواهد با زبان ملی کشور

زندگی کند و ...،تازه تا به حال این اسم را نداشته ایم،نمی شود"،

برادرم اصرار کرد و آنها انکار، آن موقع ها هم که هنوز کارها کامپیوتری

نشده بود،در نهایت برادرم یک روز اداری کامل را در اداره ی ثبت احوال ماند

و تمام دفاتر "نام" های چند سال را زیرو رو کرد تا "یک" اسم ثبت شده ی

"آیلار" پیدا کرد، شناسنامه دادند؛ اما به هر حال "دخالت"شان را اعمال کردند،

ولو بی نتیجه باشد.

**)یک ماه پیش یکی از اقوام بچه ای به دنیا آورد، ثبت احوال اسمی

را که انتخاب کرده بودند قبول نکرد،گفت:"این دیگر چه اسمی است"!

.

.

.

من که قبل تر از 13سال پیش را یادم نمی آید، ولی به نظرم این

یک سیر کاملا منطقی است که "زورگویی" با این درجه ی خفیف

از 13 سال پیش(حالا بیشتر یا کمتر) شروع شده باشد و

حالا رسیده باشد به...

+++++

می گفت: "اشتباه بزرگی که اطرافیان شاه کردند،این بود که

به او نگفتند که شاه باید سلطنت کند؛نه حکومت"

راست می گفت... راستی؛چقدر بد است که در مملکتی

از مرگ شاه بترسند اما نه به خاطر خود شاه،که از ترس

"کویت شدن مملکت"!

+++++++++++++++

ببخشید که اصلا حس شوخ طبعی ام نمی آید،

بودها؛یکهو پرید!

+++++++++++++++++++++++++++++

یک عمر دویدیم به دنبال رسیدن      /  آخر نرسیدیم به پایان دویدن

آن گونه شتابان گذرد عمر که حتی  /  ما را ندهد فرصت انگشت گزیدن

+++++++++++++++

برمی گردم...

++++++++++++

                 تو هستی هنوز و...

                                                این منم خود خودم

                         

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت٤:٥٢ ‎ب.ظتوسط این منم؛خود خودم... | نظرات ()
 

من تکیه بر "باد" داده ام....

++++

البته که دوست ندارم گوش کنم،حتی نمی خواهم بشنوم،اصلا می روم

توی اتاق خودم،ای بابااااا... گرومپ(صدای کوبیده شدن در اتاق یک

همچین صدایی است،نه؟!)ولی خودمانیم آتشم انقدرها هم که نشان

دادم تند نبود،همچین دوزار دلم می خواستم ببینم باز چی می بافد

به هم،دارد سخنرانی می کند خیر سرش،اوووووفففف  بابا

در و دیوار و طاق و طاقچه دارد ترک برمی دارد،دست بردار جان امواتت!

حناق که نیست بیخ گلویت گیر کند آنوقت چهار دست و پایت هوا شود

دوزار آن رویت را هم ببینیم که!

می شنوم، حضرتش می فرماید:

*"ممکن است حکومتی با انحراف اخلاقی دوام بیاورد،ولی با

بی عدالتی دوام نمی آورد"

_ببخشید آنوقت با "دروغ" و ایجاد "توهم عدالت" چطور؟؟

(از شخصی که سوال بالا را مطرح کرد خبری در دست نیست،احتمالا

دارد توی یک هتلی ،جایی، خیلی "نرم" و "مخملی" بازجویی

می شود.)

*"مردم بدانید که ما خودمان را برای بی ادبی ها و تهمت و افتراها

آماده کرده ایم،اما هیچکدام از اینها منجر به عدول دولت از اجرای عدالت

نخواهد شد"

-به جان خودم...نه،به جان شماها که می خواهم دنیای تان نباشد

من هیچ منظور خاصی ندارم،ولی "او" یک جوری روی کلمه ی "عدالت"

تاکید می کند که انگار به معنایی غیر از معنای روشن آن اشاره دارد،

آیا باید دیکشنری های مان را بر اساس دایرة المعارف "دولت" 

 آپدیت کنیم؟

...تکبییییر... نماز جمعه تمام شد.

++++++++++++++++++++++++++

چه کسی بود که برای اولین بار آمد و گفت زمین گرد است،یارو را

گرفتند و به چهارمیخ کشیدند و چوب توی پاچه(و چه بسا جاهای

دیگرش!) کردند که هوی یارو! یا بیا مثل بچه ی آدم و خیلی "نرم" و

"مخملی" این حرف های "برانداز" را پس بگیر و جلوی چشم

 70 میلیون نفر اینوری و شونصد نفر اونوری بزن توی سرت و بگو که

 "من توهم زده بودم و این همه مدت که داشتم سر حرف و هدفم

سینه چاک می کردم،فی الواقع حال و هولم توی یک فازهای دیگری

بوده " و خلاصه خودت و هفت پشتت را در معرض انگشت وسطی

قرار بده و حرفت را پس بگیر،یا اینکه تو را می سپاریم به خودمان و

بیش از پیش کاه می چپانیم توی پوستت.

...فکر کنم نزد زیر حرفش.

+++++++++++++++++++++++++++++++

+ د بیا! استاندار ما(شما بخوان رفیق گرمابه و گلستان"اوشان"!) که

رفت شد وزیر مسکن، "رحیم مشایی" هم که از در بیرونش می کنند؛

"از دیوار می رود بالا"، مدرک دانشگاهی هم که یک چیزی توی

مایه های کشک است...

_ببخشید ما پشت گوش های مان مخملی است،اییییین "باندبازی" که

می گویند یعنی چه؟!

*نکته:این "مخمل" که من می گویم؛نه آن "مخمل" است!!!

****من گاهی وقت ها یک چیزهایی از گذشته را در ذهنم مرور

می کنم(حالا نیست هیچکس غیر از من این کار را نمی کند!)،در همین

راستا یاد روزهایی افتادم که "قصه های جناب کردان" جای هر

شنگول و منگول و شنل قرمزی را در محافل گرفته بود،آنوقت ما با

دوستان مان نشسته بودیم و می گفتیم که آقاجان همین که با یک

مدرک نیم بند کاردانی بروی بشوی یک کاره ی یک مملکتی و بتوانی

مملکت مربوطه را بر سرانگشت تدبیر* بچرخانی،خودش دلیلی است

لازم و کافی مبنی بر اینکه عرضه اش را داری و اینکاره می باشی،اینجا

دیگر مدرک و این صحبت ها چیز بی ربطی است،والّا راستش خودمان

هم فکرش را می کردیم که داریم مزخرف می گوییم!

ولی بعدش دیدیم که نه انگار زیاد هم مزخرف نبوده، با همین چشم و

گوش خودمان دیدیم و شنیدیم(لف و نشر مرتب را حال کردید؟!) که  "او"

هم دقیقا همین ها را گفت؛ ولی یک جوری با "مهر" و "عدالت" و

"ما اوچیک(!) ملت هستیم" قاطی اش کرد که کسی نفهمید!

*نکته:نخیر! اشتباه به عرض تان رسانده اند،کلماتی چون "تدبیر" و

"مهر" و  "عدالت" و اینها معنایی غیر از آنچه شما تا حالا فکر می کردید،

دارد، بالاخره باید یک فرقی بین شما و دولت باشد دیگر،نه آیا؟!

+++++++++++++++++++++++++

حاشیه در متن!

چند روز پیش...

*دارم اخبار ساعت 21 را می بینم،از تماشای این همه "مهر" و "عدالت"

و این محاکمه ی "وا قعی و عادلانه" و اظهارات "صادقانه و خالصانه ی"

متهمان حالم بد می شود،یک چیزی بیخ گلویم قلمبه می شود،sms

می زنم به خواهرم و می گویم:

"می بینی این فلک زده های بدبخت را؟ دلم می خواهد سرم را بکوبم

به دیوار"،

خواهرم جواب می دهد:"اینها را هم سرشان را کوبیده اند به دیوار که

اینجوری دارند چه چه می زنند".

**برادرزاده ی 12ساله ام هم کنارم نشسته،می گوید:"واااا، حالا چرا

اینا انقدر شنگول و خوش خوشکی دارن خودشونو می فرستن زیر

تریلی؟!"

می گویم:"اینها خیلی پشیمون هستن جیگرم،خیلی هااا!"

-افاضات مربوطه:بابا سر جدتان لااقل دوزار شعور قائل باشید برای ملت!

*******************

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی ماست... برویم بخوابیم سنگین تریم!

(در راستای اینکه الان ساعت به قول جنوبی ها "2 یک ربع کم" است)

******************

سوال:آیا اصولا زندگی کردن در ایران دوزار می ارزد؟؟؟

*****************

هووووم... ما را چه به این صحبت ها،پیچیده تر و کثیف تر از این

حرفهاست،حرف هایی بود که سر دل مان سنگینی می کرد،

خفه می شدیم اگر نمی گفتیم،

 و اینکه شک نکن که همیشه "کاسه ای زیر نیم کاسه است"؛

شک نکن...

********************

توصیه ی صاحابش(!): "همشهری جوان" می خوانید؟ نه؟؟

حیف... بخوانید.

********************

...و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

**********************          ***************

                                        کماکان "این منم؛خود خودم"

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۸ساعت٢:۱٠ ‎ق.ظتوسط این منم؛خود خودم... | نظرات ()
 

KEEP RIGHT!

زود آپ می کنم؛پس هستم...!

=>بابای ما  در مورد ناآگاهی مردم در کارهایی که برایش سینه چاک

 می کنند همیشه این مثال را می زند:گویا تظاهراتی برپا بوده

و لیدر محترم پشت یک وانتی چیزی شعارها را توی بلندگو(یا میکروفون)

داد می زده،توی همان هیر و ویر یک بنده خدایی پایش می گیرد

به سیم بلندگو(یا میکروفون!) و جناب لیدر بی هوا داد می زند:

"سیمو نکش برادر"،صدا از بلندگو(یا میکروفون!!!) پخش می شود

 و ملت آگاه و همیشه در صحنه متفق القول فریاد می زنند:

"سیمو نکش برادر"، لیدر محترم متوجه عدم توجه ملت  می شود

و می فرماید:"سیمو نکش برادر شعار نیست" و ملت اینکاره هم

یکپارچه فریاد برمی آوردند که:"سیمو نکش برادر شعار نیست"...!

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

*

=>تمایل نداشته ام به سفر اخیر دیواری ساخت که اجازه نمی داد

خوشی ها به "دلم" نفوذ کند.

**

=>من آدم دروغگویی نیستم،البته اینکه یکی بیاید بگوید

 "من آدم دروغگویی نیستم"  با وقتی که بگوید

"من هرگز دروغ نگفته ام"  تومنی صنار توفیر دارد،بنابراین قطعا

موقعیت هایی بوده که من برای گریز لحظه ای یک چیزی پرانده ام،

آخرینش هم همین پریروز بود،در طول مسیر سفر در توقفی که

 در تهران داشتیم با یکی از دوستان مجازی قرار ملاقاتی داشتم

 که با 1ساعت و نیم تاخیر رسیدم! دوستم شونصدبار زنگ زد

که کجایی؟ کی می رسی؟ و من یا به دروغ می گفتم توی تاکسی

 و مترو هستم (در حالی که نبودم!)

و یا بازی "الو... الو... قطع و وصل می شه" راه می انداختم!

(البته وقتی دیدمش همه ی اینها را لو دادم و کلی خندیدیم!)

من آدم دروغگویی نیستم،بنابراین خیلی وقت است که

 به خیلی از دوستان مجازی ام سرنزده ام،ربطش این است که وقتی

من پیش تو می آیم و برایت کامنت هم می گذارم در حالی که کمترین

علاقه ای به خواندن نوشته هایت ندارم،یعنی دارم به تو دروغ می گویم، 

ناخواسته دروغ می گویم که می خوانمت و تو برایم مهم هستی،

اینکه من صرفا به این دلیل پیش تو بیایم

که تو هم بیایی و مرا بخوانی اصلا کار قشنگی نیست،

پس نمی آیم تا دروغ نگفته باشم.

( من ماه ها سراغ کسانی را نمی گیرم و آنها هم کلهم

بی خیال من می شوند،هووووم... منصفانه است،

من هم اینطوری راحت تر هستم،

اما شک نکن که همیشه از دیدارت خوشحال خواهم شد.)

+++++++++++

REDUCE SPEED!

+++++++++++++

=>تا جایی که یادم می آید اینجا دوست مشهدی ندارم،

کاسب های مشهدی اخلاق جالبی دارند،سر قیمت کلی چانه

 می زنید و به توافق نمی رسید و با آگاهی از اخلاق خاصشان

مثلا بی خیال خرید می شوید و محل را ترک می کنید،

شک نکنید که فروشنده از پشت سر صدایتان می کند و قیمت

پیشنهادی شما را می پذیرد، شما بازی را برده اید!

(یک دوست مشهدی به این اخلاق عجیب اشاره کرده بود،

ما هم کرم مان گرفت و بارها امتحان کردیم و هربار به همین نتیجه ی

بامزه رسیدیم!)

+++++++++++++++++++

چه سخت می گذرد روزگار دلتنگی...

+++++++++++++++++++++++++++++++

دوستی با من تماس گرفته بود و درد دل می کرد،

به غصه هایش خندیدم؛بلند،

...  دارم غصه هایش را با تمام وجود حس می کنم،

تجربه ی تلخی است...

++++++++++++++++++++

-دل من گرفته زاینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟

-همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم...

                   ++++++++++++++++++++++

ضربان قلب تو ضربان قلب منه... این منم؛خود خودم

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٠ساعت٧:۱٢ ‎ب.ظتوسط این منم؛خود خودم... | نظرات ()
 

 

وقتشه که یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه...

عنوان که نداریم هیچ،کلی هم پراکنده گویی داریم ناجور!

من می گویم: دیده اید این روانی هایی را که عین چی داد و هوار می

کنندو فرت و فرت هرچی دم دست شان است می کوبند به در و دیوار؟

من که می گویماینها دیوانه نیستند، طفلکی ها فقط یک مقداری دوز

برون گرایی شان خورده به طاق،خوش به حال شان که حداقل اینجوری

داد می زنند که آآآآآی ملت،ما توی خودمان جای مان نمی شوند،

چیزی که هستیم برای چیزی که توی وجودمان است،کوچک است،

داد می زنند که:

"رسیده ام به ناکجا

                           خسته از این حال و هوا

                           حدیث تن نیست

                                                   مرا طاقت من نیست..."

تو هم بعضی وقت ها دلت می خواهد که "دیوانه" باشی؟

+++++++++++++

من می گویم:   جمله ای که این روزها از اطرافیانم زیاد می شنوم این

است :

"تو که ددری بودی،چی شد یهو؟!"

( یا جمله هایی توی همین مایه ها)   

قضیه این است که یک سفر هفشده(!) روزه پیش آمده و من حتی

دوزار  هم حوصله اش را ندارم،چند وقتی است که بابا و مامان را در

هیچ سفر کوتاه و بلندی همراهی نکرده ام،حق دارند شاکی شوند که

دوستانم را  همیشه پایه ام ولی...،

به سوال شان جواب هم می دهم،

زبانم می گوید:الان که وقت مسافرت نیست

(دروغ؟؟ من عاشق سفر هستم)

دلم می گوید:این اواخر یک حسی درون مان پیدا شده که می گوید

سفر یا باید "دو نفره"(!!!) باشد،یا ایل و تباری!

(یکی گفت:اینها همه علائم این است که وقت شوهر کردنت رسیده!

جواب دادم:دانشمند اینها در مورد پسرها علائم زن خواستن است،

در مورد دخترها صدق نمی کند!)

++++++++++++++

حدود یک ماه پیش بود که فیلم "دل شکسته" را دیدم،خسرو شکیبایی

توی یک صحنه ای یک حرفی زد که کلی حرف بود،

برادران نیروی انتظامی دختر قصه را که با پسر قصه توی پارک داشتند

راجع به پروژه ی مشترک شان (که استاد محترم به زور هم گروه شان

کرده بود)حرف می زدند،گرفتند بردند کلانتری و حالا دختره برگشته بود

خانه و سر آن قضیه شاکی بود و اینها،

خسرو شکیبایی هم که بابای اونجوری(!) دختره،

گفت:"خودشون پروژه ی مشترک به دختر و پسر  میدن،

خودشون می گیرن،خودشون هم ریش گرو میذارن و آزاد می کنن،

اینا خودگیری دارن"

+++++++++++++++++++++++

رفته ایم 10000 تومان داده ایم و یکی از این building block ها خریده

ایم که کودک درون مان اندکی بازی فکری کند خیر سرمان! بابا اینها که

دوزار روی هم بند نمی شوند که،تا دوتا از بلوک ها را می کشی

زرتی برجت آوار می شود!

نخواستیم،به درد همین برادر محترم مان می خورد که با مدرک معماری

در کوزه اش بنشیند و سازه های چوبی ردیف کند و با توهم واقعی

بودنش حال کند!

+++++++++++++++++++++++++

برادر محترم رفته یک جعبه شیرینی  گرفته که دیگر زیادی شیرینی

است! جز خودش کسی به شیرینی ها نزدیک نمی شود از بس که

شیرین است لامصب!

برادر مذکور ظهر رفته بود سر یخچال،گفت:به به هنوز که شیرینی داریم

که،از این به بعد همه ش از این شیرینی ها می گیرم،

 "موندگاریش" زیاده!!!

++++++++++++++++++++++++++

از تهی سرشار

جویبار لحظه ها جاریست....

++++++++++++++++++++++++++++

داشتم کتاب "بادباک باز" را می خواندم،برخلاف کتاب های دیگر خیلی

سعی کردمکه چهره ی شخصیت ها را تصور نکنم،من اصلا آدم اونجوری

ای نیستم ولی اینها همه شان افغانی هستند خب،من اگر بخواهم

شخصیت ها را تجسم کنم آنوقت کل ذهنیاتی که از کتاب دارم

 یکجا آوار می شود،

ضمن اینکه من اصلا رمان دوست ندارم.

بعضی وقت ها که چند ساعتی سرم توی کتاب است واقعا احساس

خستگی می کنم،البته جسما" ،اما روحم هی می خواهد بخورد!

 در این مواقع آی می چسبد یکی بنشیند و برایت کتاب بخواند،

آآآآی می چسبد،

در همین راستا:آگهی استخدام!!! با حقوق و مزایای مکفی،

با روابط عمومی بالا لطفا!

++++++++++++++++++++++++

معمولا حوصله ام نمی کشد ذهنیاتم را بنویسم،هرچه حرف ها و

مشغولیت هایذهنی ام بیشتر می شود،کمتر می توانم بنویسم و حرف

بزنم،فکر کن آدمی که صبح تا شب توی اینترنت بچرخد و آنوقت وبلاگ

خودش را آپ نکند،یعنی یک چیزیش هست دیگر،

همه ی اتاقم پر شده از تیکه های کاغذ و یادداشت هایی که گاهی

حتی خودم هم نمی توانم بخوانم شان،یا حتی یادم می رود که اصلا

موضوع شان چی بوده،

خلاصه پر از حرفیم و... بی حرف.

+++++++++++++++++++++++++++++++

باز هم مصاحبه ی داریوش و کلیپ هایی از جوانی هایش و

من که نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم...

رفته ام یک عالمه پوسترهای خوشگلش را خریده ام که دیوارهای اتاقم

پربارتر شود،

دوستش می دارم زیااااااااااد...

++++++++++++++++++++++

و اینکه... از این پس به جای واژه ی مهجور و نامانوس "هواپیما"

بگوییم:"بالمرگ"

(با تشکر از رامبد جوان)

200نفر مردند؟ بیشتر؟ کمتر؟ خب خدا بیامرزدشان،مرگ حق است،

مهم این است که ما سنگ "مروه الشربینی" ها را به سینه مان بزنیم

که مبادا در سطح جهانی کم گذاشته باشیم،

مهم این است که کسی با اسم و عنوان و جرم "مسلمان" بودن کشته

شده،چه اهمیتی دارد که "عده ای پر پر شدند"،

اینجا مسلمان بودن شان چیز بی ربطی است.

به قول "خپیت" در فیلم "من زمین را دوست دارم": یعنی که چه؟؟؟

+++++++++++++++++++++++

اصلا از این حرکت "تایید نظر" و این بازی ها خوشم نمی آید،

من می فهمم،تو می فهمی،

اما گاهی یکی پیدا می شود که "نمی فهمد"،

تو به دوستی مان ببخش.

++++++++++++++++++++++++++++++++

یادشون رفته که اون شاه

                                   که به صد مهره نمی باخت

تاجو از سرش تو میدون

                                   لشکر پیاده انداخت

                +++++++++++++++++++++++

هوا خنک و دلچسبه، یه نسکافه ی داغ داغ مهمون من باش،

آدامس دارچینی دوست  داری؟              

++++++++++++++++++++++++++++++++

    اصل حرفم هنوز ته دلم مونده،بی خیال...

                                                           

                       بعد از این غیبت طولانی هم... این منم؛خود خودم

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۸ساعت٧:٤۸ ‎ب.ظتوسط این منم؛خود خودم... | نظرات ()
 

من ِ شاد،من ِ...

اه... حالم داره به هم می خوره... باز هم این نیهلیسم کوفتی توی

وجود ما زده بالا،یه مدتیه نه تنها هیچی خوب نیست،بلکه همه چی بده

(اوووففف یعنی آخر جمله ی فلسفی بودها!) 

می بینی؟؟ لبهای مان را با سیلی کش می آوریم تا شاید کمی شبیه

لبخندشود،ما را چه شده است آیا که؟! چرا اوضاع درونی مان تا ایییین

حد قاراشمیش است؟ به قول یارو گفتنی عاشق هم که نیستیم که!

البته مستحضر هستید که در راستای اینکه

"پز جدید،تز جدید می طلبد"(١)،این تریپ های "عاشق دل خسته

و گوشه ی عزلت و آه های از ته دل(که به قول شاعر گفتنی بی سوز

محبتش،نفس سرد غم است)"(٢) و کلاً این صحبت ها دیگر قدیمی

شده و مدتی است که همه متفق القول در تایید این سخن که

 "عشق شادی می آورد؛نه غم و انزوا،عشق شکوفا می کند؛

نه عزلت نشین" داد سخن سر می دهند.(حالا بماند که می فرماید:

"تا شدم عاشق چشمات/ گریه شد کارم و گریه.."!)(٣)

حالا به هرحال کاری به این چیزها ندارم،مسئله ای که هست این است

که الان حالم دارد از همه چیز به هم می خورد،از این امتحانات،از این

رشته و درس هایی که دوست شان ندارم و عذابم می دهند و

زندگی ام را تلف می کنند و الان که دارم می نویسم چشم هایم را

خیس اشک کرده اند،

از این شب ها و  این آدم های خاکستری توی مناظره ها و  این حرص

جاه و مقام زدن ها و این داد و بیداد و کولی بازی ها و این

 "من به شما علاقه مندم"ها و بی حرمتی ها و این زیر سوال بردن ها

و ...

از اینکه "او" دارد شور خودش را می زند و با تمام وجود معتقد است که

"هدف وسیله را توجیه می کند" و از ابرازش هم هیچ ابایی ندارد و

در راه اثبات خودش تمام آنچه را که امروز "او" را به اینجا رسانده زیر پا

می گذارد و تمام آنچه را که با تلقینات و تبلیغات امثال "او"(صرف نظر از

درست و غلط بودنش) ملتی یک عمر به آن افتخار کرده اند به باد فنا

 می دهد و آن وقت کسانی توهم برشان می دارد که "او" دلش

برای ملت سوخته که اینطور رفتار می کند،حالم بد می شود...

*        *       *

از اینکه از ته دل می خندم و با تمام وجود لبخند می زنم اما ته دلم

حس می کنم که انگار یک جریانانی بدجوری در کمین شادی من

نشسته حالم بد می شود،

از اینکه وسط خنده های بلندم،توی هیر و ویر انجام دادن کارهایی که

"دوستشان دارم" یادم می آید که کارهایی هست که باید انجام دهم و

"دوستشان ندارم" و کارهایی هست که دوستشان دارم و به هر دلیلی

"نمی توانم انجام دهم"، حالم بد می شود...

...

....

.......

دلم می گیرد از این کوچه های تنگ و وحشت زا

                       اگرچه عاقبت در کوچه ای بن بست می میرم...

**                  **                             **

         **                          **                            **

دغدغه های "شخصی"ام بدجوری قاتی "غیر شخصی" ها شده،

آشفتگی خودم و افکارم را به دوستی مان ببخش...

         **                        **                            **                   

**                 **                            **

توضیحات و اندکی چیزهای دیگر

آمدم که آپ کنم،چند ثانیه ای طول کشید تا پسوورد یادم بیاید،...؟؟؟

(١).برگرفته از سخنان گوهربار برادر فیلسوف مان که ١٠،١٢ سال پیش

 در دوران نوجوانی شان، در جواب تعجب ما از کن فیکون شدن ناگهانی

تریپشان افاضه فرمودند که:"افکار جدید،چهره ی جدید می طلبد"

(٢).احمد شاملو:"آه بی سوز محبت/ نفس سرد غم است/

و دم خالی از عشق/ مرگ دردآلودیست/ که رسد پیش تر از مرگ وجود"

(٣).و تازگی ها کسی گفته که "شجاعت" هم می آورد

***می فرماید:"همین الان/ که من باید/ بشم عاشق/ تو رو دیدم/

یهو دیدم که دیوونه م/ چه جوری شد/ نفهمیدم..."(آخی! جووونم!)

*۴.پس فردا امتحان مهمی دارم،اما کتابم را گم می کنم؛عمداً...

*۵.کافه آنتراکت را هم دوست می داریم

*۶.کلوپ مجردها هم می رویم و مستفیض هم می شویم و

توی سر و کله ی یکدیگر هم می زنیم و ...

****عزیزانم حرف ها ی نه چندان خصوصی تان را کامنت خصوصی

نکنید لطفا،که من هی مجبور شوم منت این پرشین بلاگ را بکشم،

هرچند از ما گفتن و از شما نشنیدن...

***                          *******************

تو که آشفتگی هامو ندیدی

              تو این بازار داغ ناامیدی

                        تو رو باور کنم با چه امیدی...

***                         ******************

                                  این منم؛من ِ شاد،من ِ...

                                             این منم؛خود خودم

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱۸ساعت٢:٥٧ ‎ب.ظتوسط این منم؛خود خودم... | نظرات ()
 

         عصری تابستانی و هوایی که کم دیده ای...

گفتم: این روزها دل خیلی بهانه ی تو را می گیرد،

         هوای دیدن تو را دارد

گفت: می دانم همه چیز بهانه ای است

         برای شانه به شانه،در حال و هوای باهم بودن  

         رفتن،نشستن و گریستن

گفتم:  چرا گریه؟ رفتن و نشستن درست،

           اما گریستن را نمی خواهم،نه

گفت:  برای حرمت نگاه ناگهان تو

          برای یک دل دریا حرف نگفته

گفتم:  و برای هر آنچه که گفتم و گفتم و نشنیدی!

گفت:  برای آنچه خواستم و بودی،خواستی و نبودم

          و برای هرچه که نمی دانم!

گفتم:  در تمام این همه سال ها،که همه از یادش برده بودند

           تو تنها کسی هستی که هستی!

گفت:  در این دل دلِ دلواپسی؛عزیزدل!

          وقتی تو هستی انگار همه نیستند...

          شب از آن شب ها که در عمرت کم دیده ای؛

          دریا دریا ستاره!

************‌‌  *********   *******  ****  **  *  

*به یاد  "ناصر عبداللهی" عزیز ، وقتی که آلبوم اولش "دوستت دارم"

را ورق می زنم...

همچون همه ی عزیزانی که تا مدت ها در بهت نبودن شان

سرگردانیم؛گویی بودنش لحظه ای بود و رفتنش عمری است... 

                 +++++++++++++++++++++++++++++++++

حاشیه در متن!

1.یک ترم دیگر هم به پایان خودش نزدیک می شود و  ماییم و یک

چیزهایی به نام "کتاب" که ما فقط اسم های شان را می دانیم و رنگ

جلدشان را،و  ما همچنان در آغاز هر ترم،داد سخن سر می دهیم که

"این ترم دیگه از اولش درس می خونم که نمونه واسه شب امتحان"، اما

این خواب و خیالی بیش نیست...

2.برای اولین بار در زندگیم دوست داشتم که در ستاد انتخاباتی یک

کاندیدا فعالیت کنم،اما این امتحانات کوفتی را چه کسی پاسخگو

خواهد بود آیا؟!

"میرحسین موسوی" کسی بود که می خواستم حمایتش کنم آیا؟!

 

3.این روزها همه بنیامین گوش می دهند،شما چطور؟!(عاشقش می

شوید...)

بنیامین88...بیا عاشقم کن(128کیلوبایت)

همون بالایی با کیفیت 40کیلوبایت

4.کلوپ مجردها را دیده اید آیا؟!! کلوپ مجردها  عجب جایی

است...

                        *****************

                          این منم،خود خودم...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢۸ساعت٢:٥٥ ‎ب.ظتوسط این منم؛خود خودم... | نظرات ()
 

 

سر سوزن ذوقی...

خب... تولدمان هم که گذشت و تمام شد و رفت و هم اکنون

همه ی اطرافیان از ما انتظار دارند که آثار و نشانه های یک سال

بزرگ شدگی مان را از خودمان بروز دهیم، که ما هم در همینجا

به حضور گرامی شان عارض می شویم که: زپلشک! آدم که با

یک سال و دو سال که بزرگ نمی شود که!

در راستای اینکه... چیز... آها! کلا در یک راستایی می خواهم

یک فلاش بک بزنم به گذشته و خاطرات دبیرستان و این صحبت

ها،از آنجا که ما در خاطره گویی دست "دوشنبه"(همون یارو

افغانیه توی سریال درپیت چهارخونه) را از پشت بسته ایم؛فلذا

می رویم سر اصل مطلب: قبلاها یک چیزهایی راجع به

"دفتر عقاید"م اینجا نوشته ام،توی آن دفتر یکی از موضوعات

مطرح شده این بود که هرکس باید از نفر بعدی یک سوال

بپرسد(احتمالا آنهایی که در دوران مدرسه از این دفتر عقاید

بازی ها از خودشان ول داده اند به خوبی با این پدیده آشنا

هستند)،نتیجه اش چیز خوشمزه ای شده بود،در همین راستا

(آخیش... بالاخره راستای مورد نظر را یافتم!) و به منظوظر زنده

کردن خاطراتمان با همراهی دوستان جدید،این جنگولک بازی

قشنگ را در همین مکان به راه می اندازیم...

نگرفتی چی شد؟! ببین قشنگ! شما که تشریفت رو آوردی

کامنت ول بدی از خودت،زحمت می کشی و یه سوال از نفر

بعدی می پرسی(حالا هر سوالی که عشقت می کشه)؛اون

وقت نفر بعدی ضمن جواب دادن به سوال تو،یه سوال از نفر

بعدتری می پرسه....و به همین ترتیب ادامه میدیم تا جونمون

درآد! خودم شروع می کنم با این سوال از صاحب اولین کامنت:

"چی بهتره؟!"

خواهش:لطفا دوستانی که با جان و دل پایه ی این جور شنگول

بازی ها هستند شرکت کنند،وگرنه اگر کلا حال ندارید و فقط از

سر "هویجوری" و از سر بازکنی...،متشکریم.

امر(!):خوش سلیقه هاش توجه کنن:شما که داری زحمت می

کشی لطف کن و یه دونه "اسم پسرونه" ی همچین خوشگل و

شیک و ناناز که در حد و اندازه های مسافر کوچولوی خواهر ما

باشه پیشنهاد بده،شما فقط همین معیار ها رو در نظر داشته

باش،ما خودمون موقع انتخاب معیار های دیگه رو اعمال خواهیم

کرد!(فکر کردی هویجوری الکیه؟!)

             *******************************

در اندیشه ی اندکی تغییرات هستم؛ با تمام دلت از "او" بخواه

که بتوانم...

              ******************************

جذاب ترین مرحله ی عشق همین است

                            از من تو همان چیز بخواهی که ندارم...!

               ***************************

افاضات نامربوط:آیا آنان که به میرحسین موسوی رای

می دهند،به میرحسین موسوی رای خواهند داد؟!

                 ***************************

"این منم،خود خودم" ؛من همانم که تو خواهی...؟؟ 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٦ساعت٤:۳٥ ‎ب.ظتوسط این منم؛خود خودم... | نظرات ()
 

دل من حالش خوشه...

                           متولد می شویم...!

دقیقا (حالا یک مقدار اینور و آنور تر از دقیقا!) ٢٢ سال پیش،در 

یک شب سرد زمستانی،یک اتفاق بسیار مهم خودش را به زور

به وقوع پیوستاند(یعنی اینکه اتفاق افتاد دیگر!)،می پرسید

چی؟ آها! فرشته های خدا جمع شده بودند یک گوشه ای و به

شدت بال بال می زدند و می کوبیدند توی سر و کله ی

خودشان،خلاصه یک موجود فضولی(که از ماهیت و جنسیتش

اطلاع دقیقی در دست نیست) خودش را چپاند لای جمعیت و

در نهایت کاشف به عمل آمد که چی؟ که یک عدد فرشته از

بین شان کم شده.

هان؟! خب همین دیگر،آن یک دانه فرشته ای که از میان شان

نزول اجلال فرموده بود بر این کره ی خاکی اینجانب بوده بیدم.

(قبول دارم که خیلی لوس بود!)

واقعا که... آیا حق دارم که از دست شماها برای خودم متاسف

باشم یا نه؟ آخه قشنگ! من که الان دارم جشن تولد می گیرم

در اوج چه چه بلبل ها،آن وقت چطور در یک شب سرد

زمستانی  به وقوع پیوسته ام؟! عمرا اگر یک نفرتان به این نکته

ی انحرافی-هوشی توجه کرده باشد.

بله آن روز بزرگ "نیمه شب ٣١ فروردین سال ١٣۶۶ بود"،که

تقویمی اش می شود بامداد ١ اردیبهشت ،که البته فلسفه ی

بس پیچیده و عمیق این بلاتکلیفی را قبلا بطور مفصل به حضور

انورتان ارائه کرده ام(جهت کسب این اطلاعات حیاتی به آرشیو

مراجعه کنید،فروردین ٨٧).

               ********************************

امروز آبی ترین روز زندگی من است،روز تولدم ،به همین دلیل

یک جورهایی  تست معرفت شناسی هم محسوب می

شود؛چه کسی به یاد دارد  و چه  کسی فراموش

می کند... که البته شکر خدا آنقدر محبوب هستیم که همه

پیشاپیش تبریکات شان را حواله مان کنند!

برنامه ی امسال مان اندکی متفاوت از سال های قبل می

باشد،امسال جشن و پایکوبی را از منزل خارج کرده و به همراه

بروبچ می زنیم بیرون و بیا شمع ها را فوت کن و آها ن و اینا...!

الان در نهایت عجله دارم آپ می کنم،برخلاف همیشه... کلی

برنامه داشتم برای این آپم که انگار نمی شود بیشتر از این

معطلش کنم، اتفاق قشنگی هم که خیلی خوشحالم کرده این

است که دوست گلمان "حسین" عزیز کلی شرمنده ام کرده و

به مناسبت تولدم یک وبلاگی زده و کلی تحویلم گرفته!

خوشحال می شوم در شادی مان حضور به هم رسانید  

"abji-nargesi.blogfa.com"

***تشکر ویژه: ممنونم "حسین" عزیز،همین.

                    ***************************

.

.

.

۵،۶ ساعت بعد...

خووووووب.... مطالبی که بالا خواندید مال قبل از مراسم دامبول

و دیمبول بود،آن وسط ها ۵،۶ ساعتی رفتیم مرخصی به همراه

دوستان،جای شما خالی  مقادیری در کنار دریاچه ی قشنگ

مان ژانگولربازی از خودمان ول دادیم،بعدش دوستان نازک

نارنجی مان احساس سرما کردند و خلاصه زدیم و رفتیم یک

کافی شاپ باحالی طرف های دانشگاه خراب شده

مان،صاحبش هم کلی مرام گذاشت و در نهایت جو گیری با

هرچه سبد گل که در مغازه اش داشت میز ما را تزئین کرد و

محفل مان را گلباران نمود، ما نیز در راستای نشان دادن معرفت

مان آنها را هم از کیک خوشمزه مان بهره مند کردیم.

و همانطور که می دانید بعد از کلی قر و فنر و حرکات موزون و

آهان و اینا(!) و عکس و عکس بازی، به خوبی و خوشی و خنده

مراسم را به پایان رساندیم.

خیلی خوش گذشت...

                               ***************************

چه حس خوبی داری وقتی روزی را که برای تو خیلی مهم

است؛ "همه" به یاد دارند و به همراه تو شادی می کنند؛ همه

ی آنهایی که "دوستت دارند"...

                                 ************************

دل من حالش خوشه

                                اصلا بلد نیست بگیره...

                                *************************

شادیم؛امید که شاد بمانیم...

در تازه ترین بهار زندگیم "این منم؛خود خودم..."

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۳۱ساعت٢:۱۱ ‎ب.ظتوسط این منم؛خود خودم... | نظرات ()
 

ببینید چی خواندم این آخر سالی:

رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم

سیصد و شصت و پنج حسرت را می کشم همچنان به دنبالم

                           ******************************

وقتی حرف از اینترنت و وبلاگ و خلاصه تکنولوژی در میان باشد

دستم به کار سنتی(همان کاغذ و خودکار سابق!) نمی رود، هر

اتفاقی که هست باید همینجا بیفتد و من حرفهایم را داغ و

تنوری تحویل شما بدهم، به همین دلیل  الان نیم ساعتی می

شود که زلفی گره زده ام به صفحه ی مانیتور (اوچیکتیم آقای

صالح اعلاء!) و دارم فکر می کنم... این بار نه از سر نداشتن

موضوع؛که از شدت وفور سوژه و حرف! مستحضر هستید که

نزدیک یک ماه است که اینجا آپ نشده (و الحق دوستان

لطفشان را در حق من تمام کردند و به لطف آنها کلی فحش

جدید یاد گرفتم تا در صورت دیر آپ شدن جایی از آنها به نحو

احسن استفاده کنم) و در نتیجه کلی حرف روی دلم و و یک

بغل موضوع توی مغزم تلنبار شده که به دلیل پاره ای از مشغله

های فکری و غیره، نشد که بیایم و با شمایان مطرح کنم آنها را

(عمرا اگر همچین جمله ای را قبلا جایی خوانده یا شنیده

باشید!)

این روزها تنها چیزی که می شود راجع به آن حرف زد چیزهایی

مثل "به به عید آمد" و "می رسد اینک بهار" و "وای که چقدر ما

شادیم" است،اما... به رسم سنتی دیرینه،من در چنین

روزهایی به پیشواز غمی کهنه می روم ؛غصه ی آدم هایی که

تحمل بار سنگین اندوه دم عیدشان استقامت کوه را می طلبد...

خدایا باز هم می گم... چه کنم که سیل دلتنگی و بی نوایی

این آدمها توی قطره های اشک من جا نمی شه...

و باز هم مثل هر سال این شعر توی فکر و دل و جانم تکرار

می شود؛

"روز اول بهار

باز هم

صدای آشنای او

کوچه های بی خیال این محله را شکافت

و سکوت سنگی مرا شکست

گوش های من

طنین حیرتی عظیم را شنید

فاصله؛

بین صبح عید ما و صبح عید او

وسعت تمام شوره زار هاست

باز هم

آن صدای آشنا

داد می زند:نمک...

<<<<<<<<<<<    ^^^^^^^^^^    >>>>>>>>>>>

این یک معمای هر ساله ی قبل از عید است:کجا بریم؟!

ای بابااااااااا... بفرما! پارسال آمدیم اینجا از خودمان

کلی خوشحالی در کردیم که چی؟! که بالاخره موفق شدیم

مقوله ی مسافرت دسته جمعی مان را از مقوله ی شمال جدا

کنیم؛زدیم و رفتیم توی دل کویر... ولی مگر می گذارند این

چشم های شور! امسال هم اگرچه دو حلقه از زنجیرمان پا را

فراتر گذاشته و پیوسته اند به جرگه ی مسافران برون مرزی،

ولی ما که مثل آنها وطن فروش نیستیم که،همچین سفت و

سخت چسبیده ایم به این مملکت گل و بلبلی و ایضا آن شمال

گل و شلی!

<<<<<<<<<<    ^^^^^^^^^^^    >>>>>>>>>>

فرض که محال نیست...!

1.آقا ما فردا عازمیم،ماشن مان هم که تلویزیون ندارد،توی جاده

هم که نمی شود کسی صدایم کند و بگوید "یوزارسیف شروع

شد ها!"،خدایا دیگر چیزی نمانده بود از شدت حرص خوردن

های هفتگی من هم بروم همانجا که پوتیفار رفت! شما به جای

من به حماقت عوامل معطل این سریال "شعور ضایع کن"

بخندید و... حرص بخورید.

2.این روزها انقدر مادر محترم به جان من غر زد که بالاخره

تکانی به خودم و ایضا اتاقم دادم،می تواند نهایتا تا دو،سه روز

خوشحال باشد از اینکه من رادیوی جیبی ام را از توی پاچه ی

شلوار ولو شده وسط اتاقم بیرون نمی کشم.(مادر بیچاره ی

من... فقط تا چند روز آینده اتاقم را تبدیل خواهم کرد به همان

بازار شامی که بود!)

3. درود بر تکنولوژی...!

فکر کرده اید که چه؟! آقا این روزها ما بدجوری داریم به این

"قانون جذب" معتقد می شویم،هی هر چیزی که از فکرمان می

گذرد برایمان اتفاق می افتد، مثلا همین که خیلی وقت ها

احساس انفجار بهمان دست می داد از اینکه نمی توانیم جواب

کامنت ها را بدهیم و این شد که  بالاخره این پرشین بلاگ هم

یک جورهایی خودش را چسباند به تکنولوژی و سرویس "پاسخ

به نظرات" را راه اندازی کرد...  خلاصه این هم عیدی شما که از

این پس می توانید پاسخ کامنت هایی را که برای ما می گذارید

به فاصله ی حداکثر 24 ساعت در همین کامنتدونی خودمان

ببینید و حالش را ببرید!

و اینکه...

"از هر خیالی که

بنفشه ای سر می زند

زندگی ام را

برگ برگ

روی میز

می چینم

خدانگهدار عمرهای کاغذی!

که بقای باشکوهتان

به بازیگوشی کبریت و انگشتی

بسته است

با این همه

خاکسترم را

روی مزارعی بپاشید

که از یاد دیم و دانه وداس

رفته باشند

از کجا که گنجشک های خشک شده

در طاقچه ها

دوباره نخوانند؟

از کجا که هیمه های زمستانی

دوباره

 سبز نشوند؟

از کجا که

من

دوباره

بازنگردم؟

<<<<<<<<<<       ^^^^^^^^^    >>>>>>>>>>>>

و... نکته های آپ آخر سال:

1.دو تا شعر گذاشته ام برایتان،دوستشان دارم؛خیلی،

با دلتان بخوانید لطفا.

2.جان هرکی دوست دارید این آپ طولانی را هم به جوانی من

ببخشید و این دم عیدی دعا کنید که سال بعد بتوانم به اصل

"قلّ و دلّ" عمل کنم،من که تا آخر عید نیستم پس حالا حالاها

فرصت دارید برای خواندن و مستفیض شدن!

3.شعر اول از "منصوره رضیئی" بود و شعر دوم از

"حسین منزوی"

                    *************************

دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

                         من سرخوشم از لذت این چشم به راهی

             *******************************

سیصد و شصت و چند روز شادی و خوشبختی در انتظار

توست؛شک نکن.

سعی می کنم در سفری که در پیش دارم "بدبینی" ام را 

 جایی جابگذارم؛عمدا،

آن وقت با اطمینان بیشتری خواهم گفت:

"این منم؛خود خودم..."

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٩ساعت٩:٤٤ ‎ب.ظتوسط این منم؛خود خودم... | نظرات ()